روزهای حنایی_۱۲۶

روزهاي حنايي No Comments »

IMG_6914

حانیه خانم و آقا امیر علی

 - حانیه خانم دختری نسبتاً آرام است، ولی امان از آن لحظه ای که باباجونش قصد گرفتن یا حتی حرف زدن با امیر علی(پسر عمه حنانه و حانیه) را داشته باشد چنان دادا و فریاد می زند که نگو و نپرس٫

- کاملا برعکس حنانه اصلا از لباسشوی و جارو برقی نمی ترسد حتی موقع روشن بودن شان نزدیکشان میشه و با اونا حرف می زند.

- زمانی که حنانه خانم من یا پدرش را صدا می زند و با ما صحبت می کند حانیه سریع ما را صدا می زند و با کلماتی که فقط خودش معنایشان  را می داند صحبت می کند.

- تازگی ام وقتی از دستمان ناراحت است سرش را روی زمین می گذارد و گریه می کند مثلا قهر کرده.خیلی خودشو لوس می کنه این لوس ملوسی خیلی شیرینه خیلی .

-

 

روزهای حنایی – ۱۲۵

روزهاي حنايي No Comments »

DSC_0613

خوابیدن دو خواهر در کنار هم

و چه زیبا ست دنیای کودکان

 

دختری در قطار

کتاب No Comments »

دختری در قطار رمانی بسیار زیبا و مهیج است این رمان, عنوان کتاب برتر سال ۲۰۱۵را ازآن خود کرده است، به نظر من زیبایی و نکته بینی این اثر بیشتر به خاطر این است که این اثر را یک زن خلق کرده است،بعضی اوقات آنقدر غرق خواندن کتاب می شدم که می توانستم مکانهایی که نویسنده تعریف می کرد و حتی شخصیت اصلی را کاملا تصور کنم حتی در دنیای واقعی ذهنم رانیز  درگیر خود کرده بود.

خلاصه اینکه حتما بخوانید ش.

روزهای حنایی _ ۱۲۴

روزهاي حنايي No Comments »

DSC_0596

 

تکرار خاطرات دوران شیرخوارگی حنانه البته اینبار با حانیه خانم

حنانه خانم نیز مرتب شبها کتابخانه را بهم می ریخت واینبار حانیه خانم عاشق کتابخانه و پاره کردن است.

روزهای حنایی _۱۲۳

روزهاي حنايي No Comments »

_ یک هفته ای میشه از سفر شمال برگشته ایم این اولین سفر شمال من و همسرم و دخترانم بود چند بار می خواستیم بریم اما جور نمی شد بالاخره قسمت شد با خانواده عمه ام بریم، حنانه خانم همیشه آرزوی سفر شمال را داشت علتش را ما نمی دانستیم کاشف به عمل آمد که پسر عمه ام که چند سالی از حنانه بزرگتر است همیشه حرصش در می آورد که من قایق سواری رفتم، من شمال رفتم خلاصه اینکه این دختر ما اینها را بروز نمی داد فقط دوست داشت بره تا حرص طاها( پسرعمه ام) را دربیاورد این را زمانی ما فهمیدیم که در حال بازگشت به ایلام بودیم که حنانه برگشت به باباش گفت بابا طاها را دیدی بهش بگو که من قایق سوار شدم، اسب سواری کردم و…

_حانیه خانم ۳ هفته ای است که دندانش در آمده،بازهم مادرم برایش آنقدر ذوق کرد که انگاری نوه اولش بود

_ تازگی حانیه خانم دیگه بابایش را بابا صدا می زند، بماند این وروجک حسابی حالم را گرفته است صبح که از خواب بیدار میشه به زحمت می توانم کاری انجام دهم یا اینکه غذایی بپزم آخه همش گریه می کنه و اصرار دارد که یا کنارش بنشینم یا اینکه بغلش کنم

_ حانی مدتی است خیلی غریبی می کند و بغل هر کسی نمی رود بیشتر در جمع بغل من یا بابایش است، اما مدتی که در آن جمع هستیم شروع به خندیدن برای افراد غریبه می کند بماند بعضی از افراد را که می بیند آنقدر گریه می کند که همه فکر می کنند اتفاقی برایش افتاده

مادر

حرفهایم No Comments »

گاهی که به خود می نگرم می بینم ۹۰ درصد ذهنم را دخترانم تشکیل داده اند و شاید همین باعث شده بعضی جاها خیلی به حنانه سخت بگیرم. کاش می توانستم راحت بگیرم کاش

روزهای حنایی – ۱۲۲

روزهاي حنايي No Comments »

IMG-20160415-WA0024

 

آنقدر این عکس حنانه را دوست دارم که قابل توصیف نیست(حنانه جان انشا الله روزی این مطالب را خواهید خواند امیدوارم آن روز شما خود مادر شده باشی تا این حس مرا درک کنی)

روزهای حنایی _ ۱۲۱

روزهاي حنايي No Comments »

215

حنانه خانم با شال و هد سر من

روزهای حنایی _ ۱۲۰

روزهاي حنايي No Comments »

060

اولین باری که حنانه خودش از کوه بالا و پایین رفت(حنانه و مادرم)

025

منطقه جنگی قلاویزان(حنانه یکسال و هشت ماهه بود که به این منطقه رفتیم و حالا حنانه ۶ سال و هشت ماهشه و حانیه خانم هشت ماهه)

کتاب

کتاب No Comments »

متاسفانه از مرداد سال ۹۴ تا اکنون فقط سه کتاب را توانستم مطالعه کنم:

- دختر شینا (اگه علاقه به شنیدن خاطرات دارید حتما بخوانید، واقعاً کتابی دوست داشتنی است)

- من زنده ام(خاطرات یک دختر آبادانی است که در زمان جنگ اسیر می شود، نویسنده این کتاب نوشتاری زیبا دارد)

- جای خالی سلوچ نویسنده : محمود دولت آبادی (زیباست، زیباست)

Design by:FoxTheme & Photoshop Brushes
Site RSS Comments RSS