پیامبر رحمت

دسته‌بندی نشده No Comments »

وَ جی‏ءَ یَوْمَئِذٍ بِجَهَنَّمَ یَوْمَئِذٍ یَتَذَکَّرُ الْإِنْسانُ وَ أَنَّى لَهُ الذِّکْرى‏ یَقُولُ یا لَیْتَنی‏ قَدَّمْتُ لِحَیاتی‏ (فجر/۲۴-۲۳)
و در آن روز (قیامت) جهنم را حاضر مى‏ کنند. (آرى) در آن روز انسان متذکّر مى ‏شود امّا این تذکّر، دیگر چه سودى به حال او دارد؟ مى ‏گوید: اى کاش براى زندگی (ابدی) خود چیزى از پیش فرستاده بودم.

تفسیرمجمع البیان: طبق روایات هنگام نزول این آیه، رنگ چهره مبارک پیامبر(ص)دگرگون شد، اصحاب نزد على(ع)رفتندکه ازماجرای آیه سوال کند،پیامبر به علی فرمود: روزقیامت هفتادهزارفرشته، جهنّم را باهفتادهزار مهار میکشندو مى ‏آورندکه اگر اورا رهاکنند، همه رامیسوزاند،سپس او به من میگوید:مرا باتو کارى نیست،خداوند گوشت تورا برمن حرام کرده است. درآنروز هرکس به فکرخویش است ولى پیامبر(ص)میگوید: پروردگارا امتم امتم.

روزهای حنایی _ ۱۰۲

روزهاي حنايي No Comments »

_  حنانه خانم  که از استفراغ کردن متنفر است و  خیلی حواسش هست که دو غذا یا نوشیدنی و خلاصه هر دو ماده ای که با هم ناسازگارند و  سبب تهوع می شن را نخوره(البته این اطلاعات را فقط با پرسیدن از من به دست می آورد) ولی با این همه وسواسی که داره دو شب پیش  مسموم شد، حنا بعد از اینکه احساس کرد دل و روده اش داره بالا می آید با حالت گریه و زاری می گفت: مامان من نمی خوام بمیرم، آی مامان دوستت دارم، باباجون ، مامان جون دوستتون دارم، خدایش اولش خندم گرفتم اما یهو یاد مادری افتادم که دکترها از پسرش قطع امید کرده بودن و پسرش در حین درد کشیدن به مادرش می گفت من نمی خوام بمیرم، شنیدن این حرف از زبان بچه ات خیلی سخته، در آن لحظه دوست داری بدنت را تیکه تیکه کنند اما این جمله را نشنوی،خلاصه اینکه اون شب حنا با زدن یک آمپول حالش خوب شد و ما نیز تا اذان صبح بیدار بودیم.

روزهای حنایی _ ۱۰۱

روزهاي حنايي No Comments »

_ ازاینکه در این دوران بارداری اذیت می شوم شکی نیست، اما آنقدر دلخوشم به فرشته ی که قرار است به جمع خانوادگی ما اضافه شود فرشته ی که ممکن است مثل حنانه خانم باشه، دلسوز، مهربان، با درک و باشعور  و البته در بعضی اوقات بداخلاق.

_ خیلی خنده دار است یا اینکه می تونیم بگیم خیلی تاسف بار است، در قرن بیست و یکم افراد همان کار افراد جاهلیت عرب یعنی زنده به گور کردن دختران را انجام می دهند با این تفاوت که در حال حاضر با فهمیدن جنسیتش او را سقط می کنند وبا فرض اینکه کمتر از سه ماه است و روح ندارد پس گناهی مرتکب نشده اند.

_ روز جمعه خانواده پدر شوهرم بیرون رفتند و ما نیز به علت کار زیاد مهدی و بد بودن حال خودم نتونستیم بریم، عصر که برگشتن به حنانه خانم گفتم مامان برو پایین ببین مامان جون و بابا جون بهشون خوش گذشته،عسل بانو با یک اعتماد بنفس بالایی روبه من گفت: اونا که بدون من بهشون خوش نمی گذره.

قربانی

حرفهایم No Comments »

متاسفانه در دنیای پیرامونمان اتفاقاتی رخ می دهد که که نه تنها دل آدمی را بلکه شاید دل فلک را نیز به درد می آورد، همزمان با روز مادر، مادری جوانی که چند سال پیش بر اثر اسید پاشی همسرش خودش و دخترکش آسیب دیده بودند دارفانی را وداع گفت.

حال سوال من این است به کدامین جرم؟

عکس زن آسیب دیده به همراه دخترش

452979_551

روزهای حنایی- ۱۰۰

روزهاي حنايي No Comments »

خانمی عید نوروز را خیلی دوست داره علت اصلی اش نیز دورهم جمع شدن اقوام و بودن مدت زیادی میهمان در خانه مان است، با انداختن سفره عید شور و شوق وصف ناپذیری در خانم جان ایجاد می شود، امسال که حنانه با ذوق بیشتری نسبت به سال گذشته سفره هفت سین را با من چید و مثل بقیه سر سفره شروع به خواندن دعای تحویل سال کرد و با صدای بلند دعای فرج و صلوات خاصه امام رضا را خواند انگار انس زیادی بهش پیدا کرده بود  به اندازه ی که در سوم فروردین  پسر عمه ام از آجیلهای سر سفره خورد حنانه با حالتی عصبانی گفت نخور اگه اینا تموم بشه عیدم تموم می شه، در اون لحظه همه بهش خندیدن اما من مادر دلم برای طفلک خودم سوخت که تمام سال را منتظر عید می ماند آن هم نه به خاطر عیدیهایش بلکه به خاطر دورهم جمع شدنهای فامیل.

روزهای حنایی – ۹۹

روزهاي حنايي No Comments »

- حنانه خانم وقتی حاملگی ام را فهمید با خوشحالی پرسید یعنی مامان دیگه ما تنها نیستیم.(حالا هی بگید تک فرزندی خوبه)

- حنانه خانم بهم گفت مامان کاشکی اسم منو زهرا می ذاشتی،چرا! اسم خودت که خیلی قشنگه، آخه مامان تا هر وقت منو صدا می زدی یاد خاله زهرا می افتادم(امان از دوری)

- خانمی به پدرش گفت:بابا برام درخت پسته شور تو باقچه می کاری؟(علاقه عجیبی به پسته شور دارد)

- پسر عمه ام در حال سر به سر گذاشتن حنانه خانم بود خانمی بهش گفت:الهی بمیری، پسر عمه ام نیز در جوابش گفت: الهی خودت بمیری، بابات بمیره، حنانه با حالتی ناراحتی گفت: اگه بابام بمیره من و مامانمم میمیریم

ادا در آوردن حنانه در هنگام عکس گرفتن

  049

روزهای حنایی – ۹۸

روزهاي حنايي No Comments »

- من و همسرم و حنانه در ماشین در حال گوش دادن به موسیقی مورد علاقه حنانه خانم بودیم، که خانمی یک دفعه گفت:بابا آهنگ و قطع کن می خوام فکر کنم، من و همسرم فقط با تعجب به همدیگه نگاه کردیم.

- روز دوم فرودین هوا به شدت مه آلود بود به همین خاطر تصمیم گرفتیم همگی نهارمان را به خانه عمه ام که در یکی از شهرستانهای شهرمان است ببریم،طبیعت واقعا زیبا بود کوههای مه آلود، زمین سرسبز، خلاصه اینکه حسابی در حال لذت بردن از طبیعت بکر استانمان بودیم که خانمی با گفتن “دل هر کی بشکنه که دل طبیعتو می شکنه” ما را متوجه خودش کرد.

 

حنانه خانم در کوه13 farvardin (101)

روزهای حنایی – ۹۷

روزهاي حنايي No Comments »

خانمی بعضی از اوقات به جای اینکه سوالش را مستقیم بپرسد شروع به سوالهای متعدد دیگه می کنه تا به جواب سوالی که ذهنش را مشغول کرده برسه،تنها بعضی از اوقات  می فهم که سوال اصلی اش چیست البته  زمانی که در جوابها به تناقض برسد و سوال اصلی اش را  می پرسد، گفتگوی پایین نمونه از اینجور سوال کردن خانمی می باشد

- مامان کی زودتر به دنیا اومده؟

- منظورتو نمی فهمم

- مثلا بین تو و خاله زهرا و عمه زینب و خاله زینب و مثلا اینا کی زودتر به دنیا اومده ؟

- خب خاله زینب زودتر به دنیا اومده

- مگه تو نگفتی هر بچه ی زودتر به دنیا بیاد مریضه؟

- من منظورم این بود اگه یه مامان حامله خوب از خودش مراقبت نکنه و بچه اش زودتر از نه ماه به دنیا بیاد اون بچه مریضه

- یعنی مامان خاله سعدیه(خاله همسرم و عمه ی من) خوب از خودش مراقبت نکرده که عمو سعید اینجوری شده(عقب مانده ذهنی)؟(سوال اصلی)

- نه عزیزیم ، وقتی که عمو سعید به دنیا اومد زمان جنگ بود و خاله سعدیه به خاطر بمباران خیلی ترسیده بود و بچه اش زود به دنیا اومد و همین باعث شد مغزش کوچک بمونه.

 

 

 

روزهای حنایی – ۹۶

روزهاي حنايي No Comments »

حنانه خانم معمولا عادت داره قبل از خواب بحثی را با من یا پدرش شروع کنه، یه شب که خانم جان از سوالی که به ذهنش رسیده بود حسابی بی خواب شده بود؛ اینجور شروع کرد:

- مامان چرا اینقدر اعلامیه های داخل شهر زیاد شده؟

- یعنی چی مامان

- همین اعلامیه های که را برای مُرده ها می زنند

-(تازه دوهزاریم افتاد)مامان کی گفته زیاد شده؟

- خودم دیدم که اعلامیه های زیادی رو دیوارها زدن، راستی مامان چرا این همه آدم مردن؟

- عزیزم دنیا همینجوریه یه نفر میمره یه نفر به دنیا میاد این یه قانونه

- (با حالتی بغض آلود گفت) آخه من دلم می سوزه

- چرا عزیزم

- آخه ممکنه بعضی از اینا بچه کوچیک داشته باشن، پس بچه شون چی می شه؟

-( خیلی جا خوردم) خب مامان میرن پیش پدربزگ ومادربزرگشون

- خب اگه اونا حواسشون نبود بچه را جا گذاشتن( منظورش این بود اگه اونام مردن یا  بچه را قبول نکردن چی) پس اون بچه باید چکار کنه؟

- (سعی کردم یه حرفی بزنم که آروم بشه)مامان جان نگران نباش  بچه هایی که بعد از پدر ومادرشون هیچ کسی را ندارن که ازشون مراقبت کنه می برن بهزیستی، اونجا مربی داره، در ضمن بهشون تخت میدن،غذا می دن ،حتی می فرستنشون مدرسه، پس تو نگران اونا نباش

انگاری بعد از این گفتگو خیالش راحت شد و گرفت خوابید.

مادر

حرفهایم No Comments »

- اگه خدا بخواد قراره یه فرشته ی دیگه مرا مادر صدا بزند، ولی هنوز احساس می کنم در مادر بودن به پای مادرم نمی رسم ، بعضی اوقات می گم حیف نیست من و مادرم با هم لقب مادر بگیریم، واژه مادر خیلی مقدسه خیلی سعی می کنم حرمت این واژه را نشکنم.

خدایا مادر سالم یعنی یک خانواده شاد و یک خانواده شاد یعنی یک جامعه موفق پس از تو سلامتی کل مادران سرزمینم را تقاضا دارم.

Design by:FoxTheme & Photoshop Brushes
Site RSS Comments RSS