روزنوشته‌های یک مادر

به رنگ حنایی_ ۱

بدون دیدگاه

مادر حسابی از گریه های دخترش کلافه شده بود و مریضش نیز مزید بر علت شده بود سپس با عصبانیت به سمت دخترکش رفت و در جلوی چشم بچه های دیگر بر سرش فریاد کشید که چرا گریه می کنی دخترک که زبانش بند آمده بود با این حال مادرش را بغل کرد و گفت مامان اینا(اشاره به بچه های دیگر) می گن مامانت داره میمیره

 



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


× 6 = هجده

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>