روزنوشته‌های یک مادر

دلتنگی

۲ دیدگاه‌ها

بد جوری دلم گرفته است. نمی دانم شاید این احساسها برای بعد از حاملگی طبیعی باشد.اما خوب حالتهای زیاد جالبی نیست. از تنهایی و انتظار خسته شده ام،قراربود خانواده پدر شوهرم دوباره به شهرمان برگردند اما این جوری که بویش می آید با ازدواج خواهر شوهرم دیگر قصد برگشت را ندارند (خدای ما نیز بزرگ است )
دوران حاملگی فکر می کردم با آمدن حنانه جان احساس دلتنگیم برطرف می شود اما متاسفانه بیشتر نیز شد . با آنکه شکر خدا در کنار همسرم احساس آرامش می کنم ولی نمی دانم دلیل این همه بی قراریم چیست

بد جوری دلم گرفته است. نمی دانم شاید این احساسها برای بعد از حاملگی طبیعی باشد.اما خوب حالتهای زیاد جالبی نیست. از تنهایی و انتظار خسته شده ام،قراربود خانواده پدر شوهرم دوباره به شهرمان برگردند اما این جوری که بویش می آید با ازدواج خواهر شوهرم دیگر قصد برگشت را ندارند (خدای ما نیز بزرگ است )

دوران حاملگی فکر می کردم با آمدن حنانه جان احساس دلتنگیم برطرف می شود اما متاسفانه بیشتر نیز شد . با آنکه شکر خدا در کنار همسرم احساس آرامش می کنم ولی نمی دانم دلیل این همه بی قراریم چیست



  1. هدی می‌گه:

    سلام سمیه عزیزم خوبی حنانه خانم خوبه
    از شنیدن خبر ازدواج خواهر شوهرت خیلی خوشحال شدم امیدوارم خوشبخت بشه
    کاش ایلام بودم میومدم دیدنت ولی صد حیف که …

  2. لیلا می‌گه:

    سلام
    نبینم دلت گرفته باشه

    بابت ازدواج سمانه جان هم خیلی خوشحالم و تبریک میگم

    خوشبخت بشه ان شاالله

    راستش من که همیشه خدا دلم گرفته اونم که معلومه چرا

    اما اینا هم میگذره سمیه عزیزم

    بهترین ها رو برای تو حنانه ی عزیز و همسرت از خدا آرزو دارم

    ماندگار و شاد باشی در پناه خدا

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


1 − = هیچ

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>