روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی -۳۸

بدون دیدگاه

در حال حرف زدن با همسرم بودم هر حرفی را که ما می گفتیم خانم جان تکرار می کرد من به همسرم گفتم “نگاه این طوطی (منظورم حنا بود)” خانمی با آن زبان بچه گانه اش گفت “این طوطی نیست این حنانه است”.

به حنانه گفتم بابا را دوست داری گفت “آره ” گفتم چقدر دوستش داری گفت “ژیاد(زیاد)”

” مامان یک لحظه بیا” را این جوری می گوید “مامان اِ لظه بیا”

عسل بانو دستش را به دور گردنم می اندازد و با شیرین زبانی می گوید مامان دوسشِت دارم(دوستت دارم)



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


هشت − = 5

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>