روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی – ۴۰

بدون دیدگاه


حنا خانم به همراه طه خان (به زبان حنا طاخا)

با چشمان زیبایش به من نگاه کرد و بعد از مدتی گفت “خسته نباشی” این را بعد از خوردن خاک قند و ناراحت شدن من از این کارش بیان کرد.

این طه خان جرات ندارد به اسباب بازی ها خانمی دست بزند و یا اینکه کاری بر خلاف خانم جان انجام دهد چنان بر سرش فریاد می کشد که طفلکی در جایش میخکوب می شود.

چند بار طه را با این لحن صدا زد”طه کوچولو ” وقتی جوابی از جانب طه نشنید دوباره تکرار کرد و در ادامه جمله ی قبلیش می گفت” طه بگو بله” زمانی طه گفت بله با صدای جذابش گفت” آفرین”.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


− 2 = دو

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>