سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی – ۴۸

بدون دیدگاه

ساعت تقریباً ۵ صبح بود که خانمی گریه کنان به اتاقمان آمد و از من آب خواست من نیز آب به او دادم بعد او را به دستشویی بردم  متاسفانه به علت سرماخوردگی و ضعف بدنی شدید فشارم به ناگاه افتاد و نقش بر زمین شدم باصدای گریه حنانه که آی مامان آی مامان می کرد همسرم بیدار شد بعد از اینکه حالم کمی بهتر شد چهره خانمی را دیدم که بسیار مضطرب بود و اصرار می کرد که حتماً پیش من باید بخواند تقریباً تا دو ساعت بعدش نخوابید و مرتب با من حرف می زد بیشتر نگران حال حنانه خانم بود تا حال خودم  بعد از اینکه از خواب بیدار شد از من می پرسید مامان حالت خوب شد ؟ مامان چرا افتادی؟

البته ناگفته نماند این ماجرا را نمی خواستم به مادرم بگویم که خانمی مرا لو داد و مجبور شدم ماجرا را برای مادرم نیز تعریف کنم.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ شش = 15

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>