روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی – ۵۱

بدون دیدگاه

بابامهدی از اینکه چند بار موهای حنا را کوتاه کردم بسیار شاکی بود، یک بار آنقدر ناراحت شد که حتی خواهرم نیز فهمید بابامهدی از کوتاه شدن  موی سر حنانه ناراحت شده است. اماخود حنانه هم دوست دارد موهایش بلند شود و هم اینکه هر بار می رم آریشگاه علاقه دارد خانم آریشگر موهایش را کوتاه کند. هفته پیش که قصد رفتن به آرایشگاه را داشتم حنانه گفت: مامان به خاله پری(آریشگر) بگو جلوی موهایم را کوتاه کند. من نیز در جوابش گفتم: از بابا اجازه بگیر. طبق معمول بابا جواب منفی را برای جواب این سوال داشت، خانم کوچولو شانه هایش را بالاانداخت و گفت: من که کوتاه می کنم.

 



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


چهار × = 36

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>