روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی – ۸۰

بدون دیدگاه

image-0c6b8fdfa833ea584ab9c5cbdd84ac23570335d59840b13ca3b7de172a9dbfb9-V

عبایی که مامان جون حنانه از کربلا برایش خریده

 

به تازگی عمه ی حنانه  ازدواج کرده است، حنانه که علاقه عجیبی به عمه اش دارد در ابتدا از رفتن عمه ناراحت شد اما بعد از میهمانی ها مکرر و جشنهای بعد از میهمانی ها نه تنها از این قضیه ناراحت نشد بلکه از اینکه یک شوهر عمه ی مهربان آمده خیلی نیز خوشحال است، در همین جشنهای عمه بود که فامیلهای داماد نون و پنیر را خواندن حنانه خانم که انگاری یک ضبط صوت متحرک است سریعا این شعر را حفظ کرد و روز بعد با خودش شعر را اینچنین خواند:

نون و پنیر آوردیم دخترتان را بردیم  غلط کردید نون و پنیر آوردید دخترمان را بردید
(اصل شعر: نون و پنیر آوردیم دخترتان را بردیم نون و پنیر ارزونیتان دختر نمی دیم بهتان )

 



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


− دو = 6

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>