سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی ـ ۱۰۴

بدون دیدگاه

نوشته های پایین در زمان حاملگی ام نوشته بودم وبه دلیل بی حوصلگی آنها را منتشر نکردم حال که اندکی حوصله ام سرجایش آمده آنها را با اندکی ویرایش منتشر کردم.

‌ـ حنانه در حالی که درازکشیده بود وکتاب داستانش را ورق می زد به یکبار صدایش بلند شد انگاری با کسی جر و بحث می کرد من نیز با تعجب نگاهش کردم او که متوجه تعجب من شد با حالتی کاملا حق به جانب گفت: مامان الکی می گن کتاب دوست خوب آدمه، نگاش کن می خوام یه صفحه را پیدا کنم اما نمی ذاره و منو اذیت می کنه، در این لحظه نمی دانستم بخندم یا گریه کنم

ـ دقیقا بعدازظهر ۱۵ خرداد ۱۳۹۴ بود که بابا جون حنانه متوجه لق شدن دندون شیری حنا شد و به خانمی پیشنهاد داد که اونو بکشه خانمی اول مخالف بود اما با شنیدن حرفهای باباجون راضی به این کار شد و خوشبختانه بی دردسر این دندان خانمی نیز افتاد( البته خانم جان دو هفته قبلش یکی از دندوناشو پر کرد اونقدر زیر دست خانم دکتر آروم دراز کشیده بود که فکر کنم خود دکتر نیز داشت شاخ درمی آورد)

ـ اینکه بعضی اوقات خیلی سریع از حنانه عصبانی می شم شک ندارم اما همیشه از اینکه تا من از دست حنانه عصبانی میشدم و همسرم سریع تذکر می داد ناراحت می شدم تا اینکه حرفی زد که خدایش کاملا مغلوب شدم، (چشمانش نشان از خواهش درونش بود که من بیشتر از خودم خجالت کشیدم) با حالتی آمیخته با مهربانی و التماس گفت: باور کن آنقدر حنانه را دوست دارم که حتی وقتی تو نیز روی سرش داد می کشی باز هم ناراحت می شم،

ـ دیروز(۱۶/۳/۱۳۹۴) برای اولین بار حنانه خانم دست پخت خودش را خورد، مادرم که در حال درست کردن کتلت گوشت بود که مقداری گوشت نیز به او داد که خودش درست کند آخرشم کتلتهای دستپختش را مادرم برایش سرخ کرد و خانمی نیز اونها را نوش جان کرد



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


7 − = دو

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>