روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی – ۱۱۷

بدون دیدگاه

- بعضی اوقات آنقدر با حنانه بحث می کنم که افت فشار پیدا می کنم، حتی گاهی اوقات او از دست من ناراحت می شود ، قبل از کلاس اول برای اینکه عصبانیت خود را نشان دهد با نقاشی حرفش را بیان می کرد اما حالا  می نویسد، یادمه یه بار رو برگه نوشته بود مامان چرا با من دشمنی می کنی واقعا دوست داشتم سر خودمو بکوبم رو دیوار ، و همزمان احساس پوچی کردم.

-  اواخر اسفند ۹۴ بود که حنانه با حالتی بسیار غمگین از مدرسه آمد، وقتی فهمیدم علتش تعطیلی مدارس است، تا مرز شاخ درآوردن رفتم، و  فورا بدون اینکه دست و صورتش را بشوید معلمش و خودش را روی یک برگه کشید خیلی برام جالب بود که خال روی صورت معلمش را خیلی واضح کشید.

- امشب حانیه خیلی احساس جالبی را بهم منتقل کرد احساسی که هیچ چیز و هیچ کس نمی تونه بهم منتقل کنه، خانمی فقط در بغل من آرام بود و برای خودش بازی می کرد.

- به تازگی حانیه خانم وقتی خوابش میاد با زبانش صدای لالالا را در میاورد یعنی اینکه خوابم میاد.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


هشت − 3 =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>