روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی – ۸۲

بدون دیدگاه

- امروز چهارمین روزی است که حنانه به مهد کودک می رود ،روز اول آنقدر ذوق رفتن داشت که  بدون خداحافظی از من، پیش بچه ها رفت حتی از اینکه ۵ دقیقه زودتر دنبالش رفتم ناراحت شد  و با دلخوری گفت: مامان چرا زود دنبالم اومدی

- دیروز خانم مربی شان به خاطر اینکه خوب رنگ زده بود بهش سه ستاره جایزه داد.

- احساس می کنم تا حالا اینقدر از حرف حنانه عمیقا ناراحت نشدم که دیشب ناراحت شدم، در حال پیاده روی بودیم که روبه من کرد وگفت مامان من با بچه هایی که زشت هستند دوست نمی شم.

- چند روز پیش حنانه با اشتیاق فراوان رو به من کرد و گفت :مامان ظرفهای مامان جون را خودم شستم من که فکر می کردم مثل همیشه با عمه اش ظرفها را شسته و کلی اعصاب عمه اش را خط خطی کرده با یک قیافه عادی گفتم دستت درد نکند، ولی ماجرا را عمه ی حنانه اینطوری برایم تعریف کرد، مامان جون و بابا جون و عمه هر کدام یا در حال استراحت بودند یا مشغول کاری بودندکه ظاهرا صدای ظرف از داخل آشپزخانه می آید عمه فکر می کند حنانه طبق معمول در حال خراب کاری است اما در عین ناباوری می بیند در حال شستن لیوانها است آخر کار نیز اسکاچ را آب می کشد و سر جایش می گذارد و به عمه می گوید عمه من دستم نمی رسد لیوانها رابالا می گذاری عمه گفت آنقدر لیوانها را تمیز شسته بود که نیازی ندیدم دوباره آنها را بشویم

 



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


شش × = 48

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>