سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی – ۹۶

بدون دیدگاه

حنانه خانم معمولا عادت داره قبل از خواب بحثی را با من یا پدرش شروع کنه، یه شب که خانم جان از سوالی که به ذهنش رسیده بود حسابی بی خواب شده بود؛ اینجور شروع کرد:

- مامان چرا اینقدر اعلامیه های داخل شهر زیاد شده؟

- یعنی چی مامان

- همین اعلامیه های که را برای مُرده ها می زنند

-(تازه دوهزاریم افتاد)مامان کی گفته زیاد شده؟

- خودم دیدم که اعلامیه های زیادی رو دیوارها زدن، راستی مامان چرا این همه آدم مردن؟

- عزیزم دنیا همینجوریه یه نفر میمره یه نفر به دنیا میاد این یه قانونه

- (با حالتی بغض آلود گفت) آخه من دلم می سوزه

- چرا عزیزم

- آخه ممکنه بعضی از اینا بچه کوچیک داشته باشن، پس بچه شون چی می شه؟

-( خیلی جا خوردم) خب مامان میرن پیش پدربزگ ومادربزرگشون

- خب اگه اونا حواسشون نبود بچه را جا گذاشتن( منظورش این بود اگه اونام مردن یا  بچه را قبول نکردن چی) پس اون بچه باید چکار کنه؟

- (سعی کردم یه حرفی بزنم که آروم بشه)مامان جان نگران نباش  بچه هایی که بعد از پدر ومادرشون هیچ کسی را ندارن که ازشون مراقبت کنه می برن بهزیستی، اونجا مربی داره، در ضمن بهشون تخت میدن،غذا می دن ،حتی می فرستنشون مدرسه، پس تو نگران اونا نباش

انگاری بعد از این گفتگو خیالش راحت شد و گرفت خوابید.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


8 − هشت =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>