روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی- ۱۰۹

بدون دیدگاه

- امشب که حنانه گریه کرد و شروع به معذرت خواهی از من کرد حسابی حالم گرفته شد انگاری خودم را می دیدم، من نیز وقتی با خودم در مورد مادرم فکر می کردم که چه مامان بدی دارم و یا اینکه اصلا منو دوست نداره و از اینجور مزخرفات، با دیدن یک محبت از جانب مادرم سریع عذاب وجدان می گرفتم و تلاش می کردم که رفتارم را جبران کنم، درست یا نادرست بودن این قضیه که سریع عذاب وجدان سراغم می آید را نمی دانم فقط این رامی دانم که زندگی در صورتی برایم قشنگ است که اطرافیانم کلا در خوشحالی بسر ببرند تا بتوانم راحت به خود فکر کنم
- حانیه خانم خیلی خوش خنده است، تازگی ام بشدت زور می زند که بشیند، چند روز پیش که واکسن چهارماهگی اش را زدم حسابی اذیت شد ،امشبم آنقدر برای عمه اش قهقه زد که نگو و نپرس
- دیشب با خودم در مورد کارهایی که از صبح انجام داده بودم فکر میکردم دیدم که فقط به امور بچه ها رسیدگی کرده بودم و دیگر هیچ، مادر دوستت دارم



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


هفت + = 8

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>