روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی – ۱۳۴

بدون دیدگاه

- خداوندا بر ما منت گذاشته ای و دو دسته گل به ما عطا فرمودی هرچند نه توان شکر نعمتهایت را دارم نه خواهم داشت، اما به دور از ادب است که حتی نگوییم پروردگارا ممنونم به خاطر کل داشته ها و نداشته هایم.

حال که سخن از گلهایم شد دوست دارم از شیرین کاری هایشان سخن بگویم

- در حال کار کردن بودم حنانه نیز مرتب پشت سرم بود و یکریز حرف می زد یهو گفت: مامان من دوست دارم وقتی شما پیر شدید اول من بمیرم آخه من تحمل ندارم مرگ شما را ببینم ، من بدون شما نمی تونم زندگی کنم.(خیلی براش ناراحت شدم که از همین الان به این چیزها فکر می کند)

- عمه ام به دخترش گفت یه لیوان شربت برای حانیه بریز، حانیه که با چشم دختر عمه ام را دنبال می کرد یکهو با صدای بلند گفت آسی(یاسی) مامان، یعنی برای مامانمم بریز (اون لحظه احساسی داشتم وصف ناپذیر)

- به حانیه گفتم: مامان جان برو کالسکه ی عروسکتو بیار، بی معطلی به چشمام نگاه کرد و دهانش را به حالت غنچه درآورد و گفت: تووووتو

- حانیه خانم تازگی به صدای جیغ کشیدن امیر علی(پسر عمه اش) واکنش نشان می دهد، همین هفته گذشته امیر علی بی دلیل شروع به جیغ زدن کردن حانیه بی معطلی یکی زد تو سرش و بعدش شروع به نصحیت کردنش کرد(وای این لحظه آنقدر خنده داره که هر بار تکرار کنه بازم می خندیم)

- برای اطلاع از اوضاع درسی حنانه خانم رفتم مدرسه شان طبق معمول معلمشان از دست بی دقتی و بازیگوشی اش شاکی بود.

- بحث کردن های حنانه حسابی مرا کلافه کرده به حدی که بعضی اوقات میگم من دیگه جوابتو نمی دم.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


هشت − = 4

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>