روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی- ۱۴۲

بدون دیدگاه

- حانیه پلاستیک سر هدفون دایی اش را دهن گذاشته بود، برادرم با متوجه شدن قضیه سریع از دهانش بیرون آورد و با حالتی تقریباً غضب آلود گفت چرا این کار رو کردی حانیه که متوجه عصبانیت دایی اش شد سریع دستهایش را دور گردن برادرم حلقه کرد و گفت: دوشت دارم ، من و همسرم از شدت خنده بی حرکت شده بودیم.

- همسرم می خواست حانیه را با خودش به مغازه ببرد(فکر کنم چون حنانه در حال انجام تکالیفش بود نمی خواست او را ببرد) با اون چشای گردش رو به باباش نگاه کرد وگفت: پش انانه(پس حنانه)

- خیلی دوست دارم به رفتارهای نا معقول حنانه واکنش نشان ندهم اما بعضی اوقات آنقدر روی اعصابم رژه میره که دیگه متاسفانه اونی میشه که نباید بشه.

- جمعه گذشته حنانه زود از خواب بیدار شد،من و همسرم فکر کردیم مثل همیشه به طبقه پایین (خونه باباجونش)رفته به همین خاطر پشت تلفن به مادر شوهرم گفتم به حنانه بگو بیاد بالا، اما او گفت: نیم ساعته که اومده بالا، اما بالا نبود، ترسیدم، اما همسرم (روحیات حنانه خیلی شبیه همسرم است) سریع گفت نترس رفته تو پارکینگ ، همینطورم بود روی تاب نشسته بود ودر حال فکر کردن با خودش بود.

-  حنانه خانم در مورد محرم و نامحرم خیلی سوال می کند بعضی اوقات سوالاتش خیلی خسته ام می کند اما تمام سعی ام را می کنم که خستگی ام را متوجه نشود.

امیر علی و حنانه و حانیه

photo_2018-03-02_22-58-14



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ هشت = 11

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>