سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی – ۱۴۵

بدون دیدگاه

- خدای من باز مدرسه شروع شد و درسهای حنانه و شکایت معلمها از دست حنانه ، “چرا حنانه اینقدر بی دقته؟ چرا اینقدر سر کلاس بازیگوشه؟….”

- امان از قافله عمر، چند روز پیش مادرم یاد روزهای بدو تولد حنانه افتاد و آهی از ته دل کشید و با خودش گفت عجب سالی بود، و فقط خدا داند که  آن لحظات چه به من گذشت….  و حال حنانه ی عزیزم  ماشاالله برای خودش خانمی شده و از بودن در کنارش و راه رفتن  با او لذت می برم خدایا شکرت.

- امسال بازهم حنانه برای شورای دانش آموزی ثبت نام کرد و با یک درجه ارتقا نسبت به پارسال به درجه علی البدل نایل شد، لحظه ی اول به عمه اش گفت :عمه بدلی شدم.

- عاشق گُتم ،گتمهای حانیه هستم.(حانیه به گفتم می گوید گتم)

- حنانه را برای کشیدن دندانش به دندان پزشک بردم متاسفانه نه دکتر اجازه داد حانیه را ببرم داخل  و نه حنانه دوست داشت بدون من پیش دکتر بماند من خیلی محترمانه به حانیه گفتم :”دکتر نمیذاره بیایی تو ” اونم خیلی محترمانه رفت و روی صندلی اتاق انتظار نشست تا ما از اتاق بیرون اومدیم.(اون لحظه دوست داشتم بخورمش)

- حانیه خیلی از صدای رعد و برق می ترسد (شهرمان به خاطر کوهستانی بودنش صدای و رعد و برقهایش وحشتناک است) این ترس این توان را به او داده که با شروع رعد و برق می تواند مدت زیادی بی حرکت  و با چسبیدن به ما زیر پتو بماند .



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ شش = 8

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>