سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی – ۱۴۶

بدون دیدگاه

حنانه از من خواست که یک قسمت از ریاضی را که نفهمیده بود برایش توضیح دهم، من نیز به علت آفت شدید دهانی  که توان حرف زدن و خوردن را از من گرفته بود  از او خواستم که فردا از معلمش درخواست کند که برایش توضیح دهد، اما با اصرارهای حنا، من مجبور به توضیح دادن شدم. بعد از چندین بار توضیح حنا مبحث را نفهمید، من هم از خدا خواسته گفتم دیگه نمی توانم برایت بگویم، حنانه طبق معمول، حرفها و حرکات مخصوص به خودش را انجام داد (و من باز هم از بی ادبی هایش عصبانی شدم)، در همین حین همسرم گفت: “با داد زدن که چیزی درست نمی شه”، من نیز علت اعصبانیتم را  آفت دهانم و کم حوصلگی خودم بیان کردم، همسرم با اعتماد به نفس بالا گفت: “تو برو بیرون من برایش توضیح می دهم”، آن شب  در خانه ی پدرم میهمان بودیم و از همسرم خواستم به خانه خودمان برویم تا گریه های حنانه پدر و مادرم را ناراحت نکند، اما همسرم گفت نگران نباش من عصبانی نمی شوم.  من هم با خیال راحت بیرون رفتم و با مادرم مشغول تماشای تلویزیون شدیم. چشمتان روز بد نبیند، بعد از چند لحظه سرو صدای همسرم و گریه های حنانه بلند شد، وقتی داخل اتاق شدم  و چشمم به حنانه افتاد که مظلوم یک گوشه از اتاق نشسته و کتاب ریاضی در دست، بیشتر از اینکه ناراحت بشوم با دیدن قافیه همسرم که با عصبانیت داشت با کامپیوتر کار می کرد، آنقدر خنده ام گرفت که با زحمت توانستم جلوی خنده ام را بگیرم ، پدر و مادرم هم از دست من و همسرم ناراحت شده بودند و نمی توانستند ناراحتی خود را بروز ندهند، مادرم با ناراحتی به حنانه گفت :”عزیز دلم منت اینا رو نکش، برو از معلمتان بپرس″. با شنیدن این حرف همسرم از خنده منفجر شد. خلاصه اینکه مبحث جمع و تفریق کسرهای مختلف المخرج برایمان به یک خاطره تبدیل شد.

IMG_7862

 خنده هایی که پدر خیلی دوست دارد

 



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


شش − = 2

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>