سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی – ۱۵۰

۱ دیدگاه

در حال کار کردن در آشپزخانه بودم که صدای حانیه آمد که گفت : از من می ترسید، منم با تعجب پرسیدم:” مامان کی از تو می ترسه”، با حالتی پر از ناز و ادعا  گفت:” مامان با شما نبودم با ماهی ها بودم از اونا سوال کردم”(خوش به حال کودکان)

- همسرم در حال خندیدن بود علتش را پرسیدم او نیز اینچنین توضیح داد:
حانیه در گوشه ای از هال همراه با یک سبد اسباب بازی نشسته بود ، همسرم به او گفته بود: بابایی چرا اونجا نشسته ای بیا پیش بابا، حانیه خانم با حالتی کاملا جدی گفته بود: بابا متظر اتووسم(بابا منتظر اتوبوسم )

-حانیه بشدت از صدای رعد و برق می ترسد(شهر ما به علت کوهستانی بودن رعد و برق های سهمگینی دارد) یکروز که حنانه و حانیه در حال بازی بودند رعد و برق شروع می شود،حنانه که از اذیت کردنهای حانیه کلافه شده بود،این فرصت را غنیمت  می شمرد و با تهدید کردن حانیه که اگر اذیتم کنی به رعد و برق زنگ می زنم که دوباره بیاید، حانیه با عجله به سمت من آمد و گفت “مامان به حنانه بگو به رعد و برق زنگ نزنه”

مکالمه رد وبدل شده بین من و حانیه:

خودم:مامان جان حنانه نمی تونه به رعد و برق زنگ بزنه

حانیه: چرا مامان می تونه ، خودش گفت

خودم: نه عزیزیم

حانیه: مامان رعد و برق ترس داره؟

خودم: آره مامان ترس داره

حانیه: نه مامان بگو ،عزیزم رعد و برق که ترس نداره

وای دیگه نتوستم جلوی خنده امو بگیرم

 

IMG_7954

حانیه و امیر علی



  1. احسان می‌گه:

    خدای من، بچه‌های امروزی چقد می‌دونن!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


− 5 = سه

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>