سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی-۲۹

بدون دیدگاه

فکر کنم دو روز پیش بود که من و حنانه در خانه تنها بودیم چون من در حال ظرف شستن بودم صدای داخل هال را خوب نمی شنیدم، حنانه نیز که مشغول خوردن بود.به ناگاه خانم جان  به سرعت و با استرس تمام آمد داخل آشپزخانه و گفت : “ماما ماما زنگ زنگ” من نیز به سرعت به هال رفتم و گوشی ام را چک کردم دیدم واقعاً زنگ خورده و من حواسم نبوده.

- میگم حنا بگو آب بازی به حمام اشاره می کند و می گوید:”آب باژی”

تاب تاب عباسی را اینچنین می خواند تاب تاب اَبا شی

هفته پیش بود که حنانه را به دکتر بردیم در سالن انتظارکه نشسته بودیم ، مردی وارد شد حنانه سلامش کرد اما مرد نشنید خانمی با تعجب تمام مرد را نگاه کرد و دوباره گفت : سلام  منم وباز هم جوابی از مرد نشنید به ناچار من و مهدی مجبور شدیم جواب سلامش را بدهیم و حنانه همچنان با تعجب به آن مرد نگاه می کرد.

خانمی به جای اینکه بگوید اون می گوید اَن.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


سه + 8 =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>