روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی – ۴۵

بدون دیدگاه

- احساس می کردم بازی کردن حنانه در اتاقش برایم به یک آرزو تبدیل خواهد شد،حال نه تنها در اتاقش بازی می کند بلکه آن را خانه خودش می خواند و از من وبابایش تقاضا می کند که به داخل خانه اش برویم.از عروسک هایی خوشش می آید که راحت در بغلش جا بشود و بتواند به راحتی به آنها شیر بدهد. از عروسکهای شبیه انسان به حدی متنفر است که حتی حاضر نیست آنها را بغل کند.

- راست می گویند هر آنچه را که عمیقاً دوست داشته باشی به آن خواهی رسید، روزی همسرم گفت: آرزو دارم دختری ریزه میزه داشته باشم که در گوشه و کنار خانه بازی کند و من نیز دنبالش بگردم، آری حال همان اتفاق افتاده و ما نیز خیلی ساده از کنار این آرزویمان می گذریم غافل از اینکه رسیدن به آرزوها ساده تر از آنچیزی است که خود می پنداری.

- خانم جان تازگی از پسر عمه ام طاها قهر کردن و الکی گریه کردن را به خاطر هر چیزی که به او نمی دهیم یادگرفته است.

- عادت کرده است که شبها قبل از خواب حتماً کتاب بخواند.

-همسرم با اسباب بازی های پزدشکی عسل بانو با او دکتر بازی کرده آنقذر باهاش کارکرده که الآن نه از دکتر می ترسد نه از اینکه بر روی یونیت دانپزشکی دراز بکشد.

- بعد از دنیا آمدن پسر عموی همسرم حنانه نیز دوست دارد بعضی اوقات کوچولو شودو اداهایی از خودش در می آورد که مثلاً حنانه کوچولو شده و ما نیز باید او را بغل کنیم و نازش را بکشیم.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


دو + = 9

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>