روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی – ۴۹

بدون دیدگاه

اینکه دوباره حال و هوای سال گذشته، بودن در مکه در ماه رمضان برایم تکرار شود بسیار لذت بخش بود با این تفاوت که به جای مکه، مشهد بود و به جای دهه اول ماه مبارک نیمه دوم. به علت ضعف بدنی در رمضان نمی توانستیم با ماشین یا قطار برویم پس تصمیم گرفتیم از کرمانشاه بلیت بگیریم، فقط مشکل ماشین هایمان بود که قرار بود دو هفته در فرودگاه بمانند خلاصه اینکه عصر دوشنبه راه افتادیم من و همسرم و حنا و خواهرم و شوهرش در یک ماشین و خانواده پدر شوهرم در ماشین دیگر، در مسیر حنانه آنقدر ذوق کرده بود که برگشت به شوهر خواهرم گفت: عمو محسن من با بابام دختر بازی کردم گفتن این جمله همان و منفجر شدن نیز همان.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


هفت + = 10

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>