روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی- ۸۶

بدون دیدگاه

حنانه به بابایش که تازه ازسر کارآمده بود و هنوز لباسهایش را عوض نکرده بود گفت: بابا مامان به من گفت بمیری ، بابت دو چیز خیلی نارحت شدم یکی اینکه حنانه منظورم را خیلی بد فهمیده بود و یکی اینکه  روحیه اش خیلی حساس است.حال ماجرا از این قرار است که حنانه چند روز بود که خوب غذا نمی خورد من نیز از دستش عصبانی شدم و گفتم اینقدر غذا نخور تا بمیری.

 

حنانه و سید علی

19 ord 93 (60)



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


× 2 = ده

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>