سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی – ۸۷

بدون دیدگاه

حنانه خانم میگفت مامان به من حب بده ،گفتم چی بدم مامان، گفت مامان از همونی که داری می خوری تازه فهمیدم منظورش میوه به است.

حنا شروع کرد با پدربزرگم جر و بحث کردن پدر بزرگم که حنا را خیلی دوست دارد با عصایش با حنا بازی کرد یک لحظه حنا دست به کمر وایساد و گفت اگه می تونی منو بگیر پدر بزرگم نیز دندانهایش را از دهانش درآورد حنانه همانجا میخکوب شد دیدن این صحنه آنقدر برایم خنده دار بود که همه از من می پرسیدن چه اتفاقی افتاده است.

حنانه و آدم برفی( ساخته شده توسط بابا)

IMG_1531



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


4 + = نُه

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>