سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی _ ۱۰۲

بدون دیدگاه

_  حنانه خانم  که از استفراغ کردن متنفر است و  خیلی حواسش هست که دو غذا یا نوشیدنی و خلاصه هر دو ماده ای که با هم ناسازگارند و  سبب تهوع می شن را نخوره(البته این اطلاعات را فقط با پرسیدن از من به دست می آورد) ولی با این همه وسواسی که داره دو شب پیش  مسموم شد، حنا بعد از اینکه احساس کرد دل و روده اش داره بالا می آید با حالت گریه و زاری می گفت: مامان من نمی خوام بمیرم، آی مامان دوستت دارم، باباجون ، مامان جون دوستتون دارم، خدایش اولش خندم گرفتم اما یهو یاد مادری افتادم که دکترها از پسرش قطع امید کرده بودن و پسرش در حین درد کشیدن به مادرش می گفت من نمی خوام بمیرم، شنیدن این حرف از زبان بچه ات خیلی سخته، در آن لحظه دوست داری بدنت را تیکه تیکه کنند اما این جمله را نشنوی،خلاصه اینکه اون شب حنا با زدن یک آمپول حالش خوب شد و ما نیز تا اذان صبح بیدار بودیم.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


2 + یک =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>