سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی _ ۶۸

بدون دیدگاه

_ امشب برای بار اول حنانه خانم را بد کتک زدم حال که خوابیده بشدت عذاب وجدان گرفتم.

_ خانمی در حال نقاشی کردن بود من نیز در حال درس خواندن یه نگاهی به من کرد وگفت مامان نقاشی ام را برای شبکه پویا می فرستی آخه خودشان گفتن که نقاشی تان را بفرستید من نیز دوست داشتم سر به سرش بگذارم گفتم  آخه چطور بفرستیم در جوابم گفت خوب میندازیم داخل یک کاغذ چسبش می زنیم وبعد می فرستیم گفتم آخه کی برایمان اون ببره گفت اون که کاری ندارد می دهیم به خانم مهد قرآن بعد اون برای من می فرست بعد من نیز گفتم مامان جان باید اون پست کنیم با تعجب تمام گفت پوست ، منظورت پوست بدنمان است خلاصه با گفتن این حرف حنانه دیگه نتونستم جلوی خنده ام را بگیرم حتی دیگه یادم رفت جوابش را بدهم.

_ داشتیم کادوی روز مادر را برای مادرم می بردیم توی راه حنانه از من سوال کرد که چرا حضرت زهرا که مرده است ما برایش تولد می گیریم واقعا نتونستم جوابش را بدهم.

_ دیشب موقع خواب شیرین عسل یاد حرفهای فلسفی افتاده بود مثلا خدا زنده است ، خدا پیش ماست، خدا برای آدمایی که مرده اند دعا می کند که خوب بشوند، شیطون کیه

 



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ هفت = 10

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>