سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی _ ۷۹

بدون دیدگاه

_ تقریبا یک ماه پیش پدرم سکته کرد واین خبر را به دلیل بعضی از مسایل به خواهرم که در اصفهان زندگی می کند نگفتیم بهمین خاطر نیز سعی کردیم به حنانه خانم نیز چیزی نگوییم که به خاله اش گزارش ندهد. من و حنانه حدود ده روزی مرتب به خانه پدرم رفتیم به علت کار زیاد در آنجا از حنانه غافل بودم در این میان حنانه از صحبت کردن افرادی که به پیش پدرم می آمدند فهمیده بود که چه اتفاقی افتاده این قضیه را من به این صورت متوجه شدم که:
من در آشپزخانه بودم حنانه بدو آمد و گفت: مامان یک دستگاهی تلبیغ( تبلیغ) می کند که برای آدمهای که سکته قبلی( قلبی) سکته مغزی کرده اند خوبه فکر کنم بابا جعفر اینا از این دستگاه ندارند که بابا جعفر اینطوری شد .
 
_ من و خانمی پیاده به مغازه سر کوچه مان رفتیم در بین راه من و حنانه شروع به صحبت کردند در مورد ابرها کردیم که یکهو حنانه گفت مامان هنوز برف نمی بارد گفتم چطور مگه گفت آخه ابرها خاکستری نیستند وقتی خاکستری بشن برف می بارد. تازه فهمیدم حنانه درست می گه ابرها زمانی که می بارند رنگشان خاکستری ست.


پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


5 − = دو

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>