سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی _ ۱۴۴

بدون دیدگاه

-در شب میلاد آقا امام زمان برای نماز مغرب و عشاهمراه حنا و حانی خانم راهی مسجدشدیم، بعد از نماز یکی از آقایون شروع کرد به خواندن تصنیفی در وصف امام، مرتب یا مهدی یا مهدی میگفت حانی که در حال گردش در مسجد بود یکهو در بغلم نشست و(کاملاً شبیه بابا پنجعلی) گفت: بابای منو میگه(اسم باباش مهدی) وای اصلا توان کنترل خنده ام را نداشتم.

-در حال خواباندن حانیه خانم بودم ، برای اینکه خوابش ببرد شروع کردم در مورد مدرسه و کارهایی که بچه هادر مدرسه انجام می دهند برایش گفتم در حین صحبت کردن بودم که حانیه گفت: مامان تو مدرسه غذا هم می دن. (وای خدای من کاشکی کسی پیشم بود یک دل سیر باهاش می خندیدم).

- اولیا مدرسه حنانه جشن تکلیف بچه های کلاس سوم را یک روز قبل از نیمه شعبان در حسینه نزدیک مدرسه حنانه گرفتن الحمدالله خوش گذشت.

- امسال رمضان حنانه خانم رسماً و قانوناً و شرعاً به سن تکلیف رسید، من و همسرم سعی کردیم جشن تکلیف خوبی را برای دختر بزرگمان بگیریم، با تمام سختیهایی که داشت الحمدالله خدا این توان را بهمان داد که بتوانیم میهمانا نمان را به صرف افطاری و شام دعوت کنیم، خدا را شکر همه چیز به خیر و خوشی تموم شد.

- نماز خواندن حنان(بعضی اوقات او را با این اسم صدا می زنم) سخت مرا خوشحال می کند ، حتی اولین نماز صبحش را با بابایش خواند،خدایا عاقبت به خیری همه بچه ها را از تو خواستارم.

-چند روز پیش همسرم در حال مرتب کردن وسایل داخل کمد بود که حانیه چشمش به کریر نوزادیش افتاد و از بابایش تقاضا کرد که کریر را به او بدهد، حالا چند شبی ست که شبها در کریر می خوابد.

-روز بعداز عید فطر حنانه به همراه برادرم راهی تهران خانه خاله زهرا شد، همینکه پشتش را به من کرد که برود دلم برایش تنگ شد، انشاالله برایش تجربه خوبی باشد.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


× 9 = چهل پنج

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>