سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی _ ۹۰

بدون دیدگاه

_ شکر خدا بالاخره همسرم عازم سفر حج شد، عصر همان روز آنقدر دلتنگ شدم که ماندن در خانه داشت خفه ام می کرد حالا این یک طرف قضیه است طرف دیگرش گریه های دم غروب حنانه بود که گریه می کرد و می گفت من بابامو می خوام حالا هرچی می گفتم حنانه بابا برات اسباب بازی و لباس می خره ولی اون حرف خودش را می زد و می گفت من هیچی نمی خوام فقط بابامو می خوام.

_ بعد از رفتن همسرم من و حنانه به همراه برادرم به قم خانه عمه ام رفتیم،  دومین روز اقامتمان در قم بود که حنانه در حین کشیدن نقاشی خطاب به برادرم گفت دایی میثم دلت برای مامانت تنگ نشده میثم گفت نه حنانه سریع گفت آخه چرا مامان به این خوبی



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


− 3 = چهار

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>