روزنوشته‌های یک مادر

روزهای حنایی _۱۲۳

بدون دیدگاه

_ یک هفته ای میشه از سفر شمال برگشته ایم این اولین سفر شمال من و همسرم و دخترانم بود چند بار می خواستیم بریم اما جور نمی شد بالاخره قسمت شد با خانواده عمه ام بریم، حنانه خانم همیشه آرزوی سفر شمال را داشت علتش را ما نمی دانستیم کاشف به عمل آمد که پسر عمه ام که چند سالی از حنانه بزرگتر است همیشه حرصش در می آورد که من قایق سواری رفتم، من شمال رفتم خلاصه اینکه این دختر ما اینها را بروز نمی داد فقط دوست داشت بره تا حرص طاها( پسرعمه ام) را دربیاورد این را زمانی ما فهمیدیم که در حال بازگشت به ایلام بودیم که حنانه برگشت به باباش گفت بابا طاها را دیدی بهش بگو که من قایق سوار شدم، اسب سواری کردم و…

_حانیه خانم ۳ هفته ای است که دندانش در آمده،بازهم مادرم برایش آنقدر ذوق کرد که انگاری نوه اولش بود

_ تازگی حانیه خانم دیگه بابایش را بابا صدا می زند، بماند این وروجک حسابی حالم را گرفته است صبح که از خواب بیدار میشه به زحمت می توانم کاری انجام دهم یا اینکه غذایی بپزم آخه همش گریه می کنه و اصرار دارد که یا کنارش بنشینم یا اینکه بغلش کنم

_ حانی مدتی است خیلی غریبی می کند و بغل هر کسی نمی رود بیشتر در جمع بغل من یا بابایش است، اما مدتی که در آن جمع هستیم شروع به خندیدن برای افراد غریبه می کند بماند بعضی از افراد را که می بیند آنقدر گریه می کند که همه فکر می کنند اتفاقی برایش افتاده



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


سه × 7 =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>