سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی_ ۹۱

بدون دیدگاه

_ حنانه تازه از پیش دبستانی آمده بود که یکی از آشنایان جورابهای حنانه را بو کرد و به شوخی گفت: حنانه، جورابات بو می ده، خانمی با خونسردی تمام رو کرد بهش و گفت: مگه مجبوری بوش کنی.

_ بابا جون حنانه بهش گفت حنانه این کار را نکن، حنانه نیز چشم در چشم باباجونش دوخت و گفت: مگه تو بابام هستی.

_ حنانه و عمه اش در حال بحث کردن بودند که عمه ام شروع کرد به نظر دادن در مورد بحث اونا که حنانه خیلی آرام گفت: تو چیزی که به شما مربوط نمی شه دخالت نکن.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


9 × شش =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>