روزنوشته‌های یک مادر

زندگی از زبان پیرزن

بدون دیدگاه

چه می بینید پرستاران، چه می بینید؟
به من که نگاه می کنید، چه فکری می کنید؟
این پیرزن غرغرو و نا هوشیار
فراموشکاری با چشمان مبهوت؟
که غذایش را می ریزد و جوابتان را نمی دهد
بر سرش فریاد می زنید که “دقت کن!”
و او انگار اصلا شما را نمی بیند
و انگار همیشه  کفش ها و جوراب هایش را گم می کند.
او که چه مقاومت بکند یا نه، هر کاری که بخواهید با او می کنید
از شستن و غذا دادن تا پر کردن روزهای طولانی اش.
به همین فکر می کنید؟ همین را می بینید؟
چشمهایت را باز کن پرستارم، چون این من نیستم
بگذار از من برایت بگویم ، من که آرام اینجا نشسته ام.
من که هر چه بگویی می کنم و هر وقت بگویی می خورم.
من کودکی ده ساله ام … با مادر و پدرم
با خواهر و برادری که دوستشان دارم.
من نوجوانی شانزده ساله ام، باد پا و آزاد
که رویای دیدارهای عاشقانه می بیند
من عروسی بیست ساله ام، که وقتی مزمزه می کنم
سوگندهای روز پیوند مان را، قلبم از شوق می تپد.
من مادری بیست و پنج ساله ام
که کودکم به من و آغوش حمایتم محتاج است.
من زنی سی ساله ام، کوکانم به چشم برهم زدنی بزرگ می شوند
 و پیوند میانشان که ناگسستنی است.
در چهل سالگی،  پسرانم همه به راه خود رفته اند
اما مرد من در کنارم ایستاده است تا غم نخورم.
در پنجاه سالگی، کودکان دوباره در اطرافم حلقه می زنند.
دو باره من و معشوقم سرو کارمان با کودکان است.
روزهای تاریک به سراغم می آیند، همسرم مرده است
به آینده نگاه می کنم و بر خود می لرزم.
کودکان من اکنون کودکانی از خود دارند
و من یه روزها و عشق هایی که بر من رفته است می نگرم.

اکنون پیرزنی هستم …و طبیعت چه بی رحم است
این شوخی طبیعت است که کهن سالی را به سخره می گیرد
جسم را، چنان به هم می پیچد که نیرو و طراوتش را به باد می دهد.
آنجا که زمانی قلبم بود اکنون سنگی نشسته است.
اما درون این جسم خسته هنوز دخترکی جوان زندگی می کند
و گاه گاهی هنوز قلب پیرم لبریز می شود
وقتی که یاد خوشی ها و دردهای قدیمی باز می گردد.
و دوباره عشق می ورزم و زندگی می کنم.
به سال ها فکر می کنم…که چه کم بودند و چه زود گذشتند.
آری هیچ چیز جاودانه نیست.

پس چشم هایت را بگشا پرستار من، بگشای و مرا ببین
نه این پیرزن خسته را، درست نگاه کن و ببین
من حقیقی ام را

ظاهرا سال ها قبل یه خانوم پیر توی خونه سالمندان در اسکاتلند زندگی می کرده که از دار دنیا هیچ چیزی نداشته. بعد از مرگش پرستارهاش توی یادداشت های این خانوم این شعر رو پیدا می کنن و از اون به بعد این شعر دور دنیا سفر کرده…

این مطلب را در وبلاگ زیاده عرضی نیست  دیدم به نظرم یکی از زیباترین مطالبی بود که تا حالا خواندم



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


− 2 = چهار

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>