روزنوشته‌های یک مادر

عمو اسد

بدون دیدگاه

امروز عصر نیز مثل همیشه بچه های محله در کنار سکوی که محل همیشگی عمو اسد بود جمع شدیم اما  از عمو اسد خبری نبود من که حالا ۲۲ ساله هستم سابقه نداشته عمو اسد سر ساعت آنجا نباشد من و تعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم که سری به خانه ی پسرش بزنیم و خبری از عمو اسد بگیریم(عمو اسد پیش پسرش زندگی می کرد) در بین راه با خود خیلی فکر کردم که چرا عمو بعد از این همه سال امروز بد قولی کرد حتما اتفاق مهمی براش افتاده بود زمانی که به خانه پسرش رسیدیم تازه فهمیدم عمو اصلا بد قول نبوده این حضرت عزراییل بود که فرصتی دیگر به او نداده بود آره عمو اسد دیشب توی  خواب سکته کرده بود من و بچه ها به خاطر علاقه فروان به عمو به مجلس ترحیم عمو وارد شدیم آرام  آرام در حال گریه بودیم  تو حال و هوای خودم بودم که صدای فریاد مرد وزنی از داخل حیاط می اومد همگی به طرف حیاط رفتیم پسر عمو اسد بود که بر سر زنی در حدود سن وسال عمو اسد فریاد می کشید که: چرا اومدی اون موقع که به خاطر پسر عمویت پدرم را ترک کردی وباعث شدی تمام هوش وحواسش را از دست بده فکر می کردی خلاصه درگیری بین آنها شدت گرفت و با وساطت مردم مقداری آرام شدند تازه فهمیدم عمو اسد چرا به این حال و روز افتاده بود وچرا اینقدر از زنان متنفر بود.

بیچاره عمو اسد



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ 3 = ده

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>