روزنوشته‌های یک مادر

فاجعه منا

بدون دیدگاه

متاسفانه چهل روز از فاجعه تلخ منا می گذرد و دنیا همچنان در سکوت به سر می برد، پارسال که همسرم به حج مشرف شد دخترم به شدت در نبود پدرش بی تابی می کرد، هیچ وقت نمی توانم شب قبل از آمدن همسرم را از یاد ببرم در حال اتو کردن بودم که به ناگاه عمه ام گفت: آی عزیزم، فهمیدم حنانه کت باباش را که آویزان کرده بودم می بوسید، حالا بماند که آن سی روز بشدت عصبی شده بود ،همچنین روزی که در فرودگاه منتظر بودیم تا حاجی ها بیایند این حنانه خانم ۵ ساله ۲ ساعت تمام سرپا ایستاد تا بابایش رابغل کند وقتی بهش اصرار کردم که چند لحظه بیاید پیشم بشیند کفشهایش را درآورد انگشتهای پایش کاملا قرمز شده بودند، خیلی خیلی سخته که منتظر عزیزی باشی و جنازه اش را بیاورند خیلی سخته.

لعنت الله علی آل السعود

 

 



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


3 − یک =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>