سمیه موسی نژاد

مادر بزرگ

بدون دیدگاه

چند سالی ست که حسرت زیادی را بر دلم نهادی، حسرتی چون خوردن دستپخت خوشمزه ات، یکهویی سر زدن به ما، برای حنانه شعر گفتن، و…..

دادای مهربانم  می دانم که این دو سال آخر نه مرا شناختی و نه دخترانم اما اطمینان دارم بعد از رفتنت خوب همه را به یاد آوردی ولی صد حیف که دیگر نبودی.

چهل روز از رفتن گذشت کاش تو را در بوسهای جدایی غرق می کردم کاش ساعتها می نشستم و به چهره بیمارت خیره می شدم ،دادا دوستت دارم خیلی 

 

Esfand85_11



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


یک × 7 =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>