روزنوشته‌های یک مادر

مادر

بدون دیدگاه

امشب که چشمانم به پوست تو افتاد از خجالت آب شد، دوست داشت در آن لحظه نابینا بود و گذر زمان را در پوست تو نمی دید، بیشتر از بی حیایی خودش شرم دارد، از خستگی هایت شرم دارد ،از تو ای مادر شرم دارم.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


شش × 5 =

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>