روزنوشته‌های یک مادر

به رنگ حنایی – ۴

بدون دیدگاه

- «مامان من از مرگ می ترسم نذار من بمیرم» آنقدر زن بیچاره این جمله را با اشک وناله بیان می کرد که نه تنها افرادی که از کنارش رد می شدند بلکه کادر بیمارستان را نیز به گریه انداخته بود.



پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


4 + = هشت

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>