سمیه موسی نژاد

حرف دل

1 دیدگاه

دخترك همين كه بوي شيريني مغازه شيريني فروشي به مشامش رسيد از پدر تقاضاي شيريني كرد اما غافل از اينكه پدر پولي براي خريد شيريني نداشت و سعي كرد حواس دختر را با چيزهاي ديگر خيابان مشغول كند ولي نگاه دختر همچنان به مغازه بود و نگاه من به سوي دختر .



  1. hoda گفت:

    kojaee? kam peida shodi?????

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


− دو = 6