سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی -35

4 دیدگاه‌ها

خانمي تازه شروع كرده با عروسكهايش بازي مي كند، داخل آشپزخانه بودم كه خانمي با عروسكش آمد يك لحظه صدايش به گوشم رسيد كه به عروسك مي گفت بشين، بشين،بشين ، مي گم بشين يا اينكه همسرم خواست از حنانه و عروسكش عكس بندازد به خانمي گفت حنا بخند حنا نيز رو به عروسكش كرد و گفت “بكند(بخند )”

عسل بانو و عروسك



  1. zahra گفت:

    cheghad nazeee :*

    1. سمی گفت:

      ممون خاله(ممنون خاله(تشكر با زبان حنايي))

  2. zahra گفت:

    خیلی واسم جالبه
    میتونم بپرسم شما چرا خاطراتتون رو اینجا مینویسین؟

    1. سمی گفت:

      به خاطر علاقه ای است که به وبلاگ نویسی دارم همچنین ماندگاری که وبلاگ دارد 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


− سه = 6