سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی – 42

بدون دیدگاه

گور پدرت و پدر سوخته را از بزرگتر ها ياد گرفته است در اين لحظات است كه مي گويي امان از دست بزرگترها.

خانمي وقت مي خواهد پيشنهاد قايم باشك بازي را به ديگران بدهد مي گويد:”برو گم شو(برو قايم شو) يا اينكه مامان برم گم شم”.

زماني كه مي خواهد عمه اش كاري را برايش انجام بدهد با شيرين زباني مي گويد :”عمه جون” البته اين گونه سخن گفتن تقريباً در مورد تمامي افرادي كه به حنانه نزديك هستند و خانم جان از آنها كاري مي خواهد صدق مي كند.

علاقه عجيبي به لواشك پيدا كرده است و به آن مي گويد: يواشك

ذرت پخته را چنان با اشتها مي خورد انگاري ديگر ذرتي پيدا نمي شود و اين آخرين ذرت جهان است.

مرا با نامهايي چون : مامان سُمي – ماماني – مامان من صدا مي زند

محرم امسال قسمت شد به همراه حنانه خانم چند روضه برويم خانمي مثل ضبط صوت  همه را به خاطر سپرده بود و حال امروز به مامان بزرگش و عمه اش گفته بود من روضه مي خوانم و شما گريه كنيد.(از دست اين بلاي من)



پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


هفت + = 14