سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی – 44

1 دیدگاه


– در يك گوشه نشستن و شير دادن به عروسكش و عزيزم، عزيزم گفتنش به عروسك، همه ي مارا غرق در بازيش مي كند.

– درد دستم مدتي بود طاقتم را طاق كرده بود و مجبور شدم يك مچ بند طبي بخرم، زماني كه حنانه خانم دستم را ديد دليلش را پرسيد و بعد گفت مامان دستت را ببينم مچ بند را كه درآوردم دستم را ناز كرد و گفت: آي عزيزم، چيزي نيست خوب مي شي.

– با اينكه بزرگترها به او كلمه پدرسوخته را مرتب مي گويند، من نيز جايگزيني بهتر از پدر صلواتي به جايش پيدا نكردم و مرتب با شيرين عسل كار كردم تا يك كمي به اين كلمه عادت كرد. اما نكته ي جالب آنجاست كه باباجون (پدربزرگ) حنانه در حال حرف زدن با مامان جون(مامان بزرگ) حنانه بود در حين صحبت كردن، باباجون كلمه پدر سوخته را به زبان آورد، حنانه كه پشتش به باباجون بود و در حال بازي كردن بود با صداي زيبايش گفت: پدر سوخته نه بگو پدر صلواتي

 



  1. ليلي گفت:

    سلام اين آدرس وبلاگ جديدم

    http://pleiades-1380.blogfa.com/

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


1 × = دو