سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی – 55

بدون دیدگاه

مشهد که بودیم عمه ام زنگ زد و گفت می خواهم با حنانه حرف بزنم، خانمی شروع به حرف زدن با عمه ام کرد.عمه ام در حین صحبت کردن با حنا گفت: حنا توی حرم برای منم دعا کن. حنانه با حالت کاملاً جدی گفت: هَی تو که خراب نیستی(تو که مریض نیستی)



پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


سه × 1 =