سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی – 57

بدون دیدگاه

شب را در خانه بابا جون حنانه همگي دور هم پفك خورديم خلاصه آخر شب كه قصد رفتن به خانه داشتيم ديدم حنانه در حال گريه كردن است من و عمه جون از او پرسيديم خانمي چرا گريه مي كني حنانه در حين گريه كردن مي گفت : كي اين پفك منو را انداخته داخل بخاري من و عمه جون همه قسمت هاي بخاري را گشتيم مي گفتيم پفك اينجا نيست اما خانمي اشاره به داخل بخاري كرد تازه اون موقع متوجه شديم خانم جان هيزم مانندي كه براي زيباي داخل بخاري مي گذارند و نارنجي مي شود را با پفك اشتباه گرفته بود



پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


8 + = چهارده