سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی -154

بدون دیدگاه

– من و همسرم در حال صحبت کردن بودیم(البته صدایم را با حالتی مسخره برای همسرم بلند کردم) در همین موقع حانیه که در حال آب خوردن بود گفت:”آروم آروم نفس عمیک(عمیق) بکشید” وای خدا از دست این فسقلی  .

– حانیه از امیر علی (پسرعمه اش)گاز گرفته بود علت را از او پرسیدند،با آرامش جواب داده بود: آخه دندونای من تیزه

– مراسم اولین سالگرد پدربزرگم بر سر مزار آن عزیز برگزار شد، من که کاملاً درگیر پذیرایی بودم از حانیه غافل بودم،  آخر مراسم پدر شوهرم گفت: حانیه چند لیوان آب ریخته  روی قبر پدربزرگم، علت را که از او جویا می شوند، با همان زبان شیرینش می گوید: آخه بابا علی(پدربزرگ بنده)تشنه اشه

و اندر حکایات امیر علی پسر عمه ی دخترانم

– مادر امیر علی(به قول بچه ها، عمه سمانه) در حال نصب یک بازی برای امیر علی بود، حنانه برای عمه اش توضیح می دهد که این بازی برای بچه هایی است که سواد دارند، حانیه سریع به جواب می آید که من سواد دارم(از دید حانیه سواد یعنی یک سبد بزرگ)، امیر علی با تعجب فراوان از گفتگوی آنها از مادرش می پرسد:”مامان من سواد دارم” ،مادر امیر علی ام که می خواست پسرش کم نیاره، با مهربانی گفته بود:”آره پسرم شما سواد دارید”، امیر علی بی خبر از همه جا سریع گفته بود: خب سوادم کجاست.

– عمه سمانه با امیر علی می خواست  به عیادت دختر خاله اش برود،قبل از رفتن مکالمه ی زیر بین آنها رد و بدل شده بود:

امیرعلی: مامان خاله زهره همون خاله ای که بچه داره.

مامان: نه مامان اون هنوز ازدواج نکرده.

امیر : مامان تو ازدواج کرده ای؟(درآمدن شاخهای مادر)

مامان: اره مامان من  با بابات ازدواج کردم.

امیر: مامان تو بچه داری؟(به نظرتون در این لحظه مامانه باید بخنده یا گریه کنه)

مامان: اره مامان پس شما چی من می شی.

امیر: آها فکر کردم من دیگه بزرگ شدم.(وای خدا از دست این بچه ها)



پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ پنج = 8