سمیه موسی نژاد

روزهای حنایی -157

بدون دیدگاه

  • در حال خوردن عرق دارچین بودم که حنانه خانم پرسید که چی می خوری؟ بعد از جوابم با تعجب گفت مگه دارچینم عرق می کنه! وی خدای من از این تصور حنانه من و همسرم چقدر خندیدم.
  • حانیه خانم کیف پولشو که در بالای کتابخانه گذاشته بودم را می خواست، ولی سعی کرد مودب حرف بزنه که من براش بیارم، گفت: مامان میشه بیای خدمتم تا بگه چی می خوام.
  • حانیه به کرونا میگه کُلونا، یه بار که خیلی حوصله اش سر رفته بود ، روکرد به پدرش و گفت:” بابا، کلونا کی تموم شد بریم موشافرت(مسافرت)” همسرم متوجه نمی شد که حانیه چی میگه، بعد از چندبار تکرار کردن حانیه بالاخره متوجه شد(البته با کمک ترجمه اینجانب)
  • امیر علی(پسرعمه ی حنا و حانی) و حانیه وقتی پیش هم هستند با نقشه کشیدن امیر علی و اجرا کردن حانیه (طبق گفته ی حانیه:امیر علی من سلباز(سرباز) تو هستم)قدرت خرابکاریشان چندبرابر می شود، یک شب که در حال فیلم دیدن بودیم ناگهان صدای ناله همسرم بلند شد وهمزمان دیدم امیرعلی گفت حانیه گرفتمش بدو. نقشه شون این بود که: حانیه از باباش گاز بگیرد(خیلی حرفه ای گاز می گیرد) و امیرعلی موبایل را ببرد.بعد از فهمیدن قضیه حسابی بهشون خندیدیم.
امیرعلی و حانیه(جنگل گلستان)


پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


− 1 = چهار