سمیه موسی نژاد

عنکبوت- روزهای حنایی- 71

بدون دیدگاه

باباي حنانه خانم  اتفاقي دست خودش را تبديل به عنكبوت كرد و با حنانه بازي كرد از آن روز به بعد حنانه عاشق آن عنكبوت شد و بشدت با آن آرام مي شود حتي يك شب كه من به طبقه پايين رفته بودم (خانه باباجون عسل بانو) حنانه و بابايش بالا تنها بودند، بعد از نيم ساعت حنا يكهو ظاهر شد و صريحاً جواب داد عنكبوتم را خواباندم و آمدم، نگفته نماند بابا عنكبوت پسر است و من عنكبوت دخترم

 

حنانه و جوجه هايش



پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


هشت × = 40